![]() |
![]() |
|
| روح نوشته های یک کلاغ |
|
... حالا بعد از سالها ... کلاغ همچنان نشسته بر بلندترین کاج این حوالی ، نظاره گر این نمایش جدی گرفته از سوی آدمیان است که فکر می کنند شناسنامه و تاریخ و روز و ماه و سال چیزی بیش از قراردادهایی هستند که عده ای آدم میان خودشان گذاشته اند تا یادشان نرود چه کسی در چه زمانی به دنیا آمده و در چه زمانی چندساله می شود ... حالا بعد از سالها ... کلاغ اینجاست تا یادش بماند که جز خدا هیچ چیز مطلق نیست ، حتی کاجی که سالهاست منزلگه کلاغ است ، حالا بعد از سالها ... تمام دارای کلاغ همین کلماتی هستند که می آیند و جاری و می شوند و جملاتی را می سازند تا مفهومی را برسانند که شاید هرگز هیچکس آنها را نخواند و نداند اما ... کلاغ می نویسد تا به خودش ثابت کند که هست ... که جاری است و جریان دارد در مسیری که شاید در گذشته های دور کلاغهایی مثل او از آن گذشته باشند و شاید در هیچ گذشته ای ، هیچ کلاغی از آنها عبور نکرده باشد و این مسیر ... تنها چیزی است در این دنیا که مختص خود اوست ... ما خود کلاغ ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 3:33 توسط مصطفی میری |
|
|
... کلاغ کاملا به این موضوع آگاهی داره که چند وقته تو نوشتن تنبل شده و چیزایی هم که می نویسه با ننوشتن هیچ فرقی نداره ، چند وقته که کلاغ با خودش با روحش درگیره و داره تکلیف یه چیزایی رو واسه همیشه با خودش روشن می کنه ، روی بعضی از عقایدش خط بطلان کشیده و بعضی قضایا رو هم که تا حالا براش جدی بودن داره به دست فراموشی می سپاره ، یه زمانی سالها پیش دوستی که دیگه الان باهاش دوست نیست توی یکی از ملاقاتهای شبونه تو شبای سرد زمستون به کلاغ گفت که یه زمانی به این دوران خودت با تمسخر یاد می کنی ، البته اینطوری نشد و کلاغ هرگز از هیچ کس و هیچ چیزی در هیچ زمانی با تمسخر یاد نکرد اما اون دوران خودش رو تا حدودی دیگه قبول نداره ، دورانی که چشم عقلش بسته بود و فکر می کرد هر حرفی که میزنه آیه و برهانه و روی خودش و عقایدش تعصب داشت و حقیقتش اون زمان با این همه جاهلی و خام دستی و خودبزرگ بینی طرفدارای بیشتری داشت و اعتماد به نفس بالاتری ، اما الان به تردیدهای خودش هم با تردید مواجه میشه ، بورخس توی یه سخنرانیش که میمنت میرصادقی به عنوان این هنر شعر ترجمه کرده با این جمله شروع می کنه که یک عمر در هنر و ادبیات تحقیق و تفحص کردم و امروز جز تردیدهایم چیزی ندارم تا با شما درمیون بزارم ، بعد از گاندی ، بورخس دومین شخصیتیه که خیلی بهش احساس نزدیکی می کنم ... همین ! ... کلاغ تو این چند روز تصمیم گرفت زمان رو از دست نده و همه تلاشش رو بکنه تا این باقی عمر رو طوری زندگی کنه که فکر می کنه تا مجبور نباشه طوری فکر کنه که زندگی بهش میگه ، کتاب عناصر داستان جمال میرصادقی رو به اواسطش رسونده و ازش چیز یاد گرفته ، ترانه گفتن رو شروع کرده و از این بابت خیلی خوشحاله ، چند تا فیلم کاملا غیر هنری هم دیده مثل آتش بس و دایره زنگی و همیشه پای یک زن در میان است و دعوت و سه زن و بوتیک ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 2:1 توسط مصطفی میری |
|
|
... دقیقا در همچین شبی در سال هزار و سیصد و پنجاه و نه هجری خورشیدی کلاغ در گوشه ی یک اتاق کاهگلی در یکی از همین روستاهای اطراف دیده به دنیا گشود و داستانی مختص به خودش را آغاز کرد ، معنای نامش شد برگزیده و معنای شهرتش شد آقا و سرور ، دوران کودکی را در انزوا گذراند تا به اطرافیانش ثابت کند حتی علیرغم سعی و تلاش آنها ، کلاغ یک درونگرای ششدانگ است و یک قدم هم کوتاه نمی آید. دوران تحصیل ابتدایی امیدوارکننده و راهنمایی و متوسطه ی مابین و نوجوانی پر از تناقض و تضاد و خو گرفتن در یک تاریکی خودخواسته و عاشق شدن و سربازی و کار و زندگی ماشینی و سرانجام یک خواب نیمروزی و روشنگری درونی و دانستن راز زندگی ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:59 توسط مصطفی میری |
|
|
... کلاغ تو این چند روز گذشته کارهای زیادی انجام داد و به قضایای مهمی هم فکر کرد و تصمیمات مهمی هم گرفت و خودش اینطور فکر می کنه که در چند مورد به روشنگری هم رسید. کلاغ موفق شد رمان کافکا در ساحل نوشته ی هاروکی موراکامی رو تموم کنه و کلی هم ازش لذت ببره و درباره داستان و شخصیت هاش فکر کنه ، کلاغ فکر می کنه که ژرف ساخت این داستان دقیقا شبیه همون قضایایییه که چند وقتی میشه کلاغ رو درگیر خودش کرده و این قضیه ثابت می کنه که کلاغ هنوز ارتباط خودش رو با ناخودآگاه جمعی از دست نداده و به زبان ساده تر هنوز از مرحله پرت نشده و جزو اونایی به حساب میاد که هنوز تو باغن. کلاغ به این مساله هم فکر کرد که حواس پنجگانه دروازه های ورودی ضمیر ناخودآگاه محسوب میشن و اگه هر کسی حواسش به ورودی هاش باشه تا حدودی میتونه ناخودآگاهش و در مرحله بعدی روحش رو کنترل کنه و حداقل بفهمه که دنیا دست کیه . کلاغ به کسب و کارش هم رسید و به این قضیه ایمان آورد که روزی دست خداست و حالا راحت تر روزی خودش رو دریافت می کنه و از این بابت کلی خوشحاله. کلاغ بعد از تقریبا دو سال خشکی و قحطی در زمینه ترانه گفتن بالاخره تونست یه روند کلی که با توانایی های خودش همخونی داره طراحی کنه تا راحت تر و نظام مندتر ترانه بگه ، البته مطمئن نیست که این بهترین راه باشه ولی شروع خوبیه برای یه آزمون و خطا و به قول ادبیاتچی ها عرق ریزان روح. کلاغ تو این مدت دوباره تونست تمرکز کنه نشونه ای از خدا رو در درون خودش احساس کنه و دو قطره اشکی که جوشیدن و از گونه هاش جاری شدن گواه خوبی بودن که خدا هنوز از کلاغ ناامید نشده ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 0:32 توسط مصطفی میری |
|
|
... کلاغ یه روز عادی و متوسط رو به خوبی رو از سر گذروند و امشب قصد نداشت چیزی بنویسه اما انگار مقدر شد که بنویسه ، هر چند که خودش میدونه این جور نوشتن با ننوشتن هیچ فرقی نداره ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:35 توسط مصطفی میری |
|
|
... به عنوان اولین جمعه ی سال روز بدی نبود ، هر چند که کلاغ حوصله ی خودش رو هم نداشت اما از پیله ی بدی که این اواخر دور خودش تنیده بود بیرون اومد و احساس بدی هم از این بابت پیدا نکرد. همه چیز عادی بود و زندگی بر روال خودش می چرخید ، کلاغ احساس می کنه روزهای متفاوتی نسبت به اونچه که از سر گذرونده پیش رو داره و تغییرات بزرگی انتظارشو می کشه ، اون بوی این تغییرات رو احساس می کنه نه از محیط پیرامونش بلکه از درون خودش و همین اونو به ادامه امیدوار می کنه ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:16 توسط مصطفی میری |
|
|
... امروز کلاغ برای اولین بار رفت استادیوم آزادی و از نزدیک مسابقه ی فوتبال رو بین تماشاگران حرفه ای و ... تماشا کرد ، البته بازی با اینکه ملی بود ، دوستانه بود و با تیم ملی سنگال. تماشاگرا بیشتر از اینکه تیم ایران رو تشویق کنن اشخاص رو تشویق می کردن ، بیشتر از همه امپراتور افشین قطبی و بیژن شکیبا رو و اواخر بازی هم از همه ی افراد باربط و بی ربط گل میخواستن از جمله مرادی داور بازی ، توپ جمع کن ، فیلمبردار و حتی عادل فردوسی پور ، در کل تجربه خوب و مفرحی بود ، کلاغ توی رو دربایستی موند و رفت اما زیاد بهش بد نگذشت و تصمیم گرفت واسه دفعات بعد که بازی جدی تری برگزار میشه و جمعیت بیشتری به استادیوم میان ، بره و اون رو تجربه کنه ... همین ! ... چند روزیه که دوباره رمان ، کافکا در ساحل ، نوشته ی هاروکی موراکامی رو شروع کرده و اینبار دیگه به مبهمی دفعه گذشته نیست و از صفحه ی سی به بعد روند داستان رو متوجه شد و شروع کرد به لذت بردن از رمانی که کم سر و صدا نکرده و کلاغ متوجه شد که این سر و صداها بیخودی نبوده ... همین ! ... کلاغ تصمیم گرفته زندگی کردن واقعی و در لحظه زندگی و کردن و آگاه بودن و تمرکز و انسان برتر بودن رو دوباره شروع کنه و اینبار در تصمیمش جدی تره و با تمام بینش و آگاهی قبلی که در این زمینه داشته شورع خواهد کرد و به قول شاملوی بزرگ من آموخته ام که به خود بگویم این لحظه چه به من هدیه خواهد داد ، نیاموخته ام ندایی را که بگوید من به این لحظه چه هدیه خواهم داد ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 1:56 توسط مصطفی میری |
|
|
... انگار گاهی اوقات همه زمین و زمان دست به دست هم میدن تا کاری به انجام نرسه و البته عکس این قضیه هم صادقه ، کلاغ دوست داره اینطوری فکر کنه که به انجام نرسیدن پاره ای از امور تنها به دلیل فوقه و هیچ ربطی به تنبلی و سست اراده بودن نداره- البته خودش می دونه که اینطور نیست ولی دلش میخواد طوری فکر کنه که حداقل پیش خودش بی گناه جلوه کنه- حقیقت مطلب اینه که همه چیز در ذهن رخ میده ، ذهن ساحت پر اهمیت و عظیمیه که حدود توانایی هاش مرزی نداره و البته به گنجایش و پشتکار صاحب ذهن بستگی داره ، به این بستگی داره که چقدر به کارکرد ذهن اهمیت بده و چقدر ذهنش رو فعال کرده باشه و اونو تربیت کرده باشه تا ورزیده بشه ، آره کلاغ معتقده که ذهن از عضلات هم مهم تره ، ذهن هم احتیاج به تمرین و باشگاه و دیده شدن و پرورده شدن داره ، کلاغ مدتی قبل این پرورش و تمرکز روی ذهنش رو شروع کرد و راستش به نتایج خوب و راضی کننده ای هم رسید اما همون قضیه ی زمین و زمان دست به دست هم دادن تا ادامه این ممارست و تمرکز مختل و به کلی قطع بشه و کلاغ تصمیم گرفته بعد از وقفه ی چند ماهه دوباره شروع کنه و بیشتر زمانش رو به کار کردن روی ذهنش سپری کنه ، امری که البته قابل دیدن نیست و از نظر خیلی کار به حساب نمیاد و کلاغ به این نکته ایمان آورده کارهایی که دیده نمیشن نتایج قابل دیده شدن تری خواهند داشت ، البته اگر نگاه های دانا و منصفی باشند و ربط امور به ظاهر بی ربط رو بفهمن ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 22:50 توسط مصطفی میری |
|
|
... امروز کلاغ به این نتیجه رسید که آدمها تو هر موقعیت و جایگاهی که باشن ناراضی هستن و دنبال یه موقعیت بهتر می گردن ، تا وقتی مجردن دوست دارن متاهل بشن ، متاهل که میشن حسرت روزای مجردی رو می خورن ، وقتی کار می کنن منتظرن روزای تعطیلی برسه تا کمی استراحت کنن ، روزای تعطیلی که کمی زیاد میشه- مثل همین تعطیلات عید- حوصله شون سر میره و چشم انتظار روزای عادی و کار میشن ، تا بچه هستن آرزو می کنن زودتر بزرگ بشن اما وقتی بزرگ میشن دلشون واسه روزای کودکی و جوونی تنگ میشه و حسرت میخورن که چرا خوب ازشون استفاده نکردن ، از این مثالها زیاده ، البته به اعتقاد برخی این که آدم از موقعیت موجود راضی نباشه باعث تحرک بیشتر و ترقی میشه و با دید مثبت بهش نگاه می کنن اما کلاغ عقیده داره توی هر موقعیتی باید راضی باشی و از همون موقعیت و امکاناتی که داری کمال استفاده رو بکنی و البته نیم نگاهی هم به آینده داشته باشی ، چون آینده در واقع زمانی فرا میرسه که لحظات موجود سپری بشن و این هم خوبه هم بد ، خوب از این جهت که همیشه انتظار روزا و لحظات زیبایی رو در آینده می کشی و بد از این جهت که همیشه لحظات حال رو از دست میدی به امید آینده ای که همچنان و همیشه در آینده قرار داره ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 3:49 توسط مصطفی میری |
|
|
... چند روزی حال و حوصله ی نوشتن نداشت و از طرفی احساس می کرد قلمش هم به مرخصی احتیاج داره تا دوباره احیاء بشه ، دو روز اخیر رو توی خونه تنها سپری کرده و هنوز هم تنهاست ، مثل همیشه از تنهایی لذت می بره و فکر می کنه توی تنهایی بهتر می تونه تمرکز کنه ، البته اگه عوامل خارجی اجازه بدن ، کلاغ امروز به موضوع خاصی فکر نکرد و سعی نکرد سر از فلسفه ی پدیده ای در بیاره ، خودش رو رها کرد تا فقط باشه و حضور داشته باشه ، دو روز پیش یکی از دوستای قدیمش رو دید ، دوستش خواننده بود و چند تا از بهترین ترانه های کلاغ رو در گذشته خونده بود و کلاغ به جهانبینی و سلیقه ی هنری دوستش و همینطور صداش علاقه داشت ، البته در گذشته و قبل از اینکه یه جدایی دو ساله بین شون اتفاق بیفته ، حالا بعد از دو سال دوباره اونا همدیگه رو دیدن و دوستش خیلی شادتر از گذشته به نظر می رسید اون به کلاغ گفت به این نتیجه رسیدم که به قول اخوان ثالث هی فلانی زندگی شاید همین باشد ، کلاغ اما بی هیچ دلیلی احساس خستگی می کنه ، شاید به یه سفر احتیاج داره ، یه مقدار انرژی ناب و آزاد تا بتونه تو بی زمانی و بی مکانی غوطه ور بشه و از لحظاتش لذت ببره ... همین ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 1:5 توسط مصطفی میری |
|
|
... مقدار زیادی از روز رو خواب بود ، وقتی توی هوای بهاری قدم میزد احساس سبکی می کرد و می تونست انرژی مضاعفی رو که فصل بهار با خودش آورده احساس کنه و در اون غوطه ور بشه ، امروز به آرزوهاش فکر کرد و تا همین الان یعنی ساعت سه صبح با دوست همنامش درباره دریافت هاش از خدا و انرژی ها و امواج بحث می کرد و به دلیل فکر کردن عمیق همراه با بحث و جدل سردرد شدیدی گرفته و الان نیاز داره که کمی موسیقی گوش کنه ، دلش میخواد دراز بکشه و آهنگ گوش کنه و خودشو بسپره به آسمانها ، به امواج دریا ، به سبزی بکر و ناب جنگلها و به هر اونچه آیت خداوند در زمینه ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 2:5 توسط مصطفی میری |
|
|
... دیشب نتونست بخوابه ، حال غریبی داشت ، یک شب پر بغض و گریه ، شب ارزیابی گذشته ی خودش ، اعمالش و تصمیمایی که گرفته بود ، پیش خودش روسیاه نشد اما خودشو ، گذشته ی خودشو خیلی مظلوم دید ، مظلومی که از سر مهربونی از حق خودش می گذره نه از سر جهل و ناتوانی ، هم به خودش حق می داد و هم نه ، هم با خودش حال می کرد و هم نه ، با همه این احوال کلاغ قبول می کنه که کمی تغییر کرده و عوض شده و شعار همیشگی زندگی کلاغ این بوده که آدم عوض بشه ولی عوضی نشه و اون مطمئنه که هنوز عوضی نشده ، کلاغ تنها یک کلاغ است و بس ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:35 توسط مصطفی میری |
|
|
... کلاغ امروز کمی گیج شده ، نمی دونه باید بهاریه بنویسه یا نه ، با توجه به اینکه ساعت سه و سیزده دقیقه ی بعدازظهر امروز سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت تحویل شد ولی امروز همچنان آخرین روز از اسفندماه سال هشتاد و هفت محسوب میشه بنابراین شک و تردید و کنار میذاره و باتوجه به کبیسه بودن امسال نوشتن بهاریه رو به فردا که روز اول بهار محسوب میشه موکول می کنه ، کلاغ امروز برای هیچ کسی پیام تبریک نفرستاد و چند پیام تبریکی هم که دریافت کرد زیاد اون رو برانگیخته نکرد و و راستش همون احساس بی زمانی که دیشب در موردش نوشت رو امروز هم داشت ، کلاغ احساس می کنه از وقتی راز زندگی رو فهمیده- می دونم که خواننده ی محترم احتمالی این نوشته الان تو ذهنش میگه اینم چه گیری داده به این راز زندگی ، انگار شاخ قول رو شکونده- ولی حقیقتش اینه که از وقتی راز زندگی رو فهمید به بی زمانی و بی مکانی نسبی رسید و از این قضیه هم خوشحاله هم کمی غمگین ، خوشحال از این بابت که حس همیشگی برگزیده بودن در کلاغ تا حدودی ارضا شد و غمگین از این بابت که این احساسی که داره یه حس خیلی درونی و پیچیده ست که نمی تونه برای کسی توضیح اش بده و اگه هم سعی کنه این کار رو انجام بده موفق نمیشه با واکنشی شبیه تمسخر مواجه میشه بنابراین این احساس درونی و شخصی فقط اهمیتش برای کلاغه و بس و شاید خواننده ی احتمالی این نوشته که در آخرین شب سال نوشته میشه و مقصودی نداره جز انعکاس روح ناآرام کلاغی که بر فراز بلندترین شاخه ی دنیا نشسته و گذر زمان و آدمیان را به نظاره نشسته و جز سکوت فلسفه ای ندارد از همان خواب نیمروزی که در آن راز زندگی را فهمید و از آن به بعد نه غمگین است و نه شاد ، نه سپید است و نه سیاه ، کلاغ فقط هست و به همین بودن راضی ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 2:7 توسط مصطفی میری |
|
|
... امشب آخرین شب از سالی جاریه و کلاغ مثل هر سال حال عجیبی نداره ، امشب آخرین شب ساله ولی کلاغ اصلا احساس نمی کنه که امشب شب آخر ساله چون که از وقتی راز زندگی رو فهمید به بی زمانی و بی مکانی رسید. اون زیاد اهل شعار نیست و راستش از کسانی هم که شعار میدن به شدت منزجر میشه. کلاغ یه سری طبقه بندیهای دست و پا گیر رو از ساختار ذهنش پاک کرده که واحدهای زمانی هم جزو اونهاست. کلاغ به سال و ماه و روز و ساعت و دقیقه کاری نداره و به تنها چیزی که باور داره و سخت به اون عقیده داره همین لحظه ی جاریه ، همین لحظه ی مقدسی که الان داره به سر می بره ، همین لحظه ای که کل تاریخ سپری شده تا اون بتونه ازش استفاده کنه و لذت ببره ، کلاغ سخت معتقده که تمام اتفاقات کوچک و بزرگ تاریخ در یک لحظه و تنها یک لحظه اتفاق افتاده و آدمها خیلی ساده لوحانه فکر می کنند که اسارت در بعد زمان یکی از بدیهیات زندگیه و اصلا حتی کوچکترین تردیدی هم نمی کنن که شاید بشه از بعد زمان رها شد و به بی زمانی رسید و تو این بی زمانی چه آزادی های نهفته ای وجود داره که از تصورش هم عاجزند و به همین خاطره که مجبورن دوره کنند شب را و روز را ، هنوز را ، کلاغ به این نکته هم اندیشیده که آدمها دانسته ای که درباره ی کارهایی که نمی تونن انجام بدن رو خیلی بزرگ می دونن در حالیه آگاه نیستن این در مقابل کارهایی که می تونن انجام بدن و درباره ی اون آگاهی ندارن خیلی حقیره ، و کلاغ از همون لحظه ای که راز زندگی را در خوابی نیمروزی فهمید ، تمام تلاش خودش رو مصروف این کرده که درباره کارهایی که می تونه بکنه و درباره اش آگاهی نداره ، اطلاعات پیدا کنه و ایمان داره که به این مهم خواهد رسید و اون لحظه زیاد دور نیست ، درست مثل همین لحظه ای که داره از سر می گذرونه ، لحظه ای از لحظات آخرین شب سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت هجری خورشیدی ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:5 توسط مصطفی میری |
|
|
... صبح آفتابی امروز با کمی باد همراه بود و نشونی از آخرین روزهای اسفند و به اصطلاح شب عید نداشت ، کلاغ اما کمی سرخوش و بی خیال به محل کارش رفت و خودش رو با جدول روزنامه و کمی فکر کردن به چیزهای مختلف سرگرم کرد ، اون امروز به بلوغ فکری می اندیشید ، چطوری آدمها به بلوغ فکری می رسن و یه آدم چه مراحلی رو باید پشت سر بذاره و به چه شرایطی دست پیدا کنه که بفهمه به بلوغ فکری رسیده و اصلا بلوغ فکری به معنای واقعی وجود داره؟ مگه نه اینه که آدمها در هر لحظه نسبت به لحظه ی قبل تغییر می کنن و دیگه اون آدم قبلی نیستن؟ مگه نه اینه که هر تصمیم و عملی بنا به موقعیت و شخصیت موجود شکل می گیره و شاید آدمی که الان به ده سال پیش خودش نگاه کنه خودش رو به خاطر تصمیم و یا اعمالی که ده سال پیش انجام داده شماتت کنه و در پیشگاه خودش شرمگین بشه در صورتی که ده سال پیش که اون کار رو می کرده خودش رو در بلوغ فکری کامل تصور می کرده ، پس کلاغ امروز اینطور نتیجه گرفت که بلوغ فکری به معنای مطلق و جاودان وجود نداره و هر آدمی باید به حدی از بلوغ برسه که در لحظه و بنا به موقعیت بهترین و عاقلانه ترین تصمیم رو بگیره و بهترین کار رو انجام بده ، درسته که با این دیدگاه اخلاقیات کمی زیر سوال میره اما مگه اخلاقیات رو چه کسانی و با چه متر و معیاری ترسیم کردن؟ منظور کلاغ یکسری از اخلاقیات و کلی و بدیهی نیست بلکه اون قسمتی که وارد جزئیات میشه و با گذشت زمان و خارج از ظرف مکان زیر سوال میرن ، به هر حال کلاغ امروز به این نتیجه رسید و اصلا دوست نداره شبیه سوفسطائیان بشه ، اون فردا حرفش رو عوض نمیکنه ، اگه حرف جدیدی هم بزنه در تکمیل و راستای همین حرفهاست ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:23 توسط مصطفی میری |
|
|
... صبح که از خواب بیدار شد و به محل کارش رفت انگار هنوز بیدار نشده بود ، حتی وقتی که جدول روزنامه رو حل کرد و از بیکاری حوصله اش سر رفت و از یه فروشنده ی سیار چند تا فیلم خرید باز هم حالش جا نیومده بود ، دوست داشت مثل گمشده های سریال LOST تو یه جزیره تنها بمونه و یه کمی قدم بزنه ، یاد یکی از ترانه های حامد عسگری افتاد که احسان خواجه امیری تو آلبوم آخرش خونده ... مرد برای رفع دلتنگیاش ، گریه نمی کنه قدم میزنه ، اونم دلش می خواست یه عالمه قدم بزنه اما تو یه جزیره ، شاید اگه تو جزیره بود چند تا فریاد هم از ته دل می کشید و ... نه فریاد نمی کشید ، خودش می دونه که دیگه تو سن و سال اینجور ادا بازیا نیست و آوانگارد بازی مال دوران خیلی قبل تره که هنوز هویت خودشو پیدا نکرده بود و بیشتر دنبال جلب توجه بود ، یاد یکی از دوستای قدیمش افتاد که حالا دیگه با هم دوست نبودن ، اما همون زمانی که با هم دوست بودن خیلی به هم نزدیک بودن و اون دوست سابقش بیشتر از هر کسی که کلاغ تو زندگیش دیده بود عطشناک جلب توجه بود و بیشتر از هر بنی بشری- اینو مطمئنه- در صدد جلب توجه بر می اومد و معمولا موفق هم می شد ، اما یه جور حماقتی تو رفتار و کردارش بود که حال کلاغ رو به هم می زد ، خودش هم نمی دونه که چرا یه زمانی با این آدم اینقدر دوست و نزدیک بوده ، بعد از ظهر به دیدن دوست همنامش رفت و با هم به محل کار کلاغ رفتن و دو تا جدول حل کردن ، غروب واسه کلاغ و کاسبی اش پر خیر و برکت بود و شب هم با سردرد به خونه رفت ، فضای خونه صمیمی بود و کلاغ احساس راحتی می کرد ، ولی همچنان آرزوی تنها موندن تو یه جزیره رو داشت ، الان که میخواد بخوابه داره روحشو آماده می کنه که به همچین جایی پر بکشه و کلاغ بتونه خواب اون جزیره رو ببینه ، آخه کلاغ توانایی اینو داره که تصمیم بگیره روحش در عالم خواب و رویا به کجاها سفر کنه ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:4 توسط مصطفی میری |
|
|
... کلاغ امروز به کسالت فکر میکنه ، اینکه چی میشه و چه اتفاقاتی می افته که یه نفر تو زندگی به کرات احساس کسالت می کنه ، درست مثل همین لحظاتی که الان کلاغ داره از سر می گذرونه ، کسالت ناب . برای کلاغ این احساس در چند مورد اتفاق می افته ، یکی اینکه واسه خودت برنامه ای ریخته باشی و اوضاع طبق برنامه پیش نره و تقصیر خودت هم باشه ، مثلا تنبلی کرده باشی یا برنامه تو واسه چیزی به هم ریخته باشی که بفهمی ارزششو نداشته ، از اون مهمتر وقتاییه که کلاغ به این فکر می کنه جایی که الان ایستاده و چیزی که هست اونی نیست که از خودش انتظار داشته و در گذشته هرگز چنین تصویری از خودش در آینده نداشته و باز هم بدونه که تقصیر خودشه و می تونسته خیلی کارها بکنه اما نکرده و همچنین خیلی کارها رو نباید می کرده اما انجام داده ، و از چیزی که الان هست راضی نیست و غم انگیز قضیه اینجاست که دیگه نمی شه زمان رو به عقب برگردوند و هیچی قابل جبران نیست ، کلاغ فهمیده که خلایق هر چه لایق یعنی همین و هر کسی هر چیزی که هست و نیست به خودش بستگی داره ولی بقیه مردم تقریبا همیشه فکر می کنن ناکامی هاشون تقصیر دیگرون و زمونه و ... از این مزخرفاته ، همینه که احساس کسالت شده احساس غالب اغلب مردم تو این روزایی که نه کسالت سرشون میشه نه شادکامی ، طبیعت کاملا خنثی و بی طرفه ، این ما هستیم که روزهای زندگی مونو رنگ می زنیم ، باید حواسمون بیشتر به خودمون باشه ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:1 توسط مصطفی میری |
|
|
... همیشه موضوعی برای فکر کردن وجود داره ، حتی پیش پاافتاده ترین موضوعات روزمره کلاغ رو به فکر فرو می بره و ناخودآگاه در مورد اون موضوع و چیستی و چرایی و هزار وجه دیگه اون موضوع فکر میکنه و خود کلاغ نظرش اینه که این همه فکر کردن خوب که نیست بلکه نوعی بیماری به حساب میاد. کلاغ عاشق اندیشه و تامل و تفکره و از اونجایی که این موضوع براش به صورت عادت دراومده حتی یک نگاه معمولی رهگذری که از برابرش میگذره و یا لبخند کودکی در خیابان کلاغ رو به افکار ریشه ای وامیداره و راستش این بیشتر یک نوع خودآزاریه که نمی تونه ازش خلاص بشه ، بخاطر همینه که کلاغ همیشه در زندگی و در روابط اش به زیادی جدی بودن معروف شده و خودش هم اینو میدونه و حتی در این مورد هم خیلی جدی فکر کرده و به این نتیجه رسیده که اصل عمل اندیشیدن با اینکه خیلی خوب و مثبته ولی زیاده روی در این عمل برای کلاغ یک بیماری کاملا پنهان ولی خطرناک ایجاد کرده که به این راحتی نمی تونه از شرش خلاص بشه و در حقیقت کلاغ نمی تونه فکر نکنه ، حتی وقتی قسمتی از ذهنش داره این واژه ها رو احضار و آماده میکنه تا به نوشته تبدیل کنه ، قسمت دیگه ای از ذهنش درگیر مساله نحوه ی آشنایی آدمها با همدیگه برای بار اوله که این موضوع هم در نوع خود تبدیل به یک نوشته ی مستقل خواهد شد. کلاغ از اینکه همیشه در حال فکر کردن باشه خسته نشده اما احساس می کنه انرژی بیهوده ای رو داره صرف مسائل بیهوده تری میکنه و دقیقا تصویری که می تونه حال کلاغ رو توصیف کنه اینه که احساس می کنه خوابیده و داره در اون خواب ، یه خواب دیگه می بینه ، یه خواب در خواب گنگ ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:45 توسط مصطفی میری |
|
|
... چند روزی هست که کلاغ احساس می کنه مسیر و روند روح نوشته هاش عوض شده و بیشتر افکار و اندیشه هایی رو که در طول روز با اونا درگیره رو اینجا ثبت میکنه و نه سیر زمانی حوادث و رویدادهای روزانه شو که اغلب تکراری و از یک جنس هستن ، این نکته رو ذکر کردم تا واسه قلیل خواننده های احتمالی اینجا روشن کنم که این تغییر مسیر کاملا آگاهانه ست و کلاغ از اونی که بود دیوونه تر نشده ... همین ! ... جدایی ! این موضوعی بود که کلاغ امروز باهاش کلنجار می رفت و البته نه خود جدایی و یا عوامل بوجود آورنده ی جدایی ، بلکه نوع و کیفیت جدایی. افراد در اعمال و نتیجه ی اعمالی که انجام میدن شاید یکسان باشن و سخت بشه از این حیث تمایزی بین شون قایل شد اما نحوه ی انجام کارها- خواه کارهای بزرگ و اساطیری خواه کارهای پیش پا افتاده و روزانه- با هم فرق دارند و با تامل بر نحوه انجام کارهای افراد از این زاویه میشه تک خال های خوبی بین جماعت بنی بشر پیدا کرد. و البته موضوع جدایی چون به لحاظ جنبه ی عاطفی و درگیری افراد با طرف مقابل و درگیری همزمان با خودشون ، در جای خودش موضوع قابل توجه و جالبیه. کلاغ به شخصه جدایی های زیادی رو تا اینجای عمرش دیده و حتی تجربه کرده ، به نکته های قابل تعمقی هم برخورد کرده که در اینجا ذکر میکنه. اصولا جدایی چند نوع داره ، جدایی دو نفر که عاشق همدیگه هستن ، این جدایی در افراد مختلف فرق می کنه ، یه عده ی خیلی زیادی که اکثریت رو تشکیل میدن وقتی تصمیم می گیرن یا مجبور میشن که از هم جدا بشن چند نوبت جلسه خداحافظی میذارن و وسایل امانی همدیگه رو بهم پس میدن و دست آخر هم باید زمونه اونا رو جدا کنه چون جنبه ی جدا شدن توافقی رو ندارن و کلاغ با این عده اصلا کاری نداره و هیچ وجه شاخصی هم در شخصیت این افراد وجود نداره ، در موقعیتی دیگه جدایی وقتی اتفاق می افته که یکی از طرفین حالا به هر دلیلی قصد جدا شدن داره و طرف دیگه میلی به جدا شدن نداره و به اصطلاح آویزون میشه و اصرار بر ادامه رابطه داره که در این وضعیت هم معمولا اتفاقاتی که خواهد افتاد قابل پیش بینیه ، طرفی که میخواد بره احتمالا از طرف مقابلش چیزی دیده یا فهمیده که این اونی نیست که انتظارشو داشته یا یه مورد بهتر پیدا کرده و میخواد جایگزین کنه که معمولا از روش جدا شدن آهسته آهسته استفاده می کنه و با شگردهایی مثل کم محلی و کم کردن تماس ها و عدم ارسال موج مثبت سعی میکنه بدون دردسر و اشک و آه رابطه رو به سردی بکشونه و کم کم قطعش کنه ، در این موقعیت اگه طرف مقابلش اینکاره باشه خیلی زود نقشه رو می فهمه و میدونه که در نهایت این رابطه تموم شده است و خودش رو کوچک نمی کنه و خیلی منطقی به طرفش میگه این اون رابطه ای نیست که انتظارشو داشته و فکر میکنه همین روزا باید تمومش کنن و خیال طرف مقابل رو راحت می کنه ، عده ای هم هستن که با سرد شدن رابطه بیشتر پیله میکنن و با خواهش و محبت کردن زیادی اصرار دارن که رابطه شون به روزهای طلایی خودش برگرده و معمولا با کلافه کردن طرف مقابل به تحقیر شدن خودشون سرعت می بخشن ، کلاغ به این دسته هم کاری نداره. یه موقعیت ناب دیگه هست که هر دو طرف گیرنده های قوی دارن و ذهن طرف مقابلشونو میخونن و وقت جدایی- حالا به هر دلیل مسخره یا غیرمسخره ای- هیچ کدوم حرفی ازش به میون نمیارن و سعی می کنن یه روز کاملا معمولی که مثل روزهای قبل یه قرار کاملا معمولی دارن از تصمیم طرف مقابل مطمئن بشن و هیچ حرفی هم از رابطه شون به میون نیارن و هر دو شاد و سرخوش ملاقات رو مثل روزهای قبل به انجام برسونن و درست مثل همیشه از همدیگه خداحافظی کنن انگار که قراره طبق روال قبل فردا دوباره همدیگه رو ببینن و هر دو به خونه شون میرن و دیگه هرگز نه تماسی و نه فردایی و نه دیداری بینشون اتفاق می افته و به نظر کلاغ اینطور آدمها متمایزترین و باحال ترین و بهترین شخصیت های روی زمین هستن ، این شخصیتها جدایی شون که هیچی ، آشنا شدن شون و عاشق شدن شون و خنده و گریه هاشون و در کل زندگی کردن شون با بقیه آدما فرق می کنه و کلاغ همیشه سعی کرده در زمره این شخصیتها باشه و هر کدوم از این شخصیتها در هر کجای هستی و کائنات که باشن کلاغ براشون احترام و ارادت بیش از حدی قائله ... همین ! ... حالا کلاغ بخاطر اینکه فقط نظریه نداده باشه و پرحرفی نکرده باشه یکی از تجریه های خودش رو که در نوع خودش از نوع جدایی های منحصر به فرده تعریف می کنه ، کلاغ با یه زنی بطور اتفاقی دوست شد و به طور اتفاقی دوستی شون که هیچ امیدی به تداومش نبود ادامه پیدا کرد ، ده سال ! زن از کلاغ چند سالی بزرگتر بود و شخصیت خیلی جالبی داشت که کلاغ خاکستری رو حسابی شیفته خودش کرد ، کلاغ که اون موقع به پختگی الانش نبود خواست که از زن یه قولی بگیره ، خام دستی کلاغ این بود که لحظه ی حال رو رها کرده بود و میخواست از زن قول بگیره که تا آخر عمر با هم باشن و رابطه شون قطع نشه ، زن از کلاغ خواست که نوع رابطه رو به طور شفاف بگه ، کلاغ به زن گفت که من عاشقت شدم- کلاغ واقعا عاشق زن شده بود- و میخوام که به عشق من جواب بدی و قول بدی تا آخر عمر با هم باشیم ، زن قبول کرد که تا آخرش با کلاغ بمونه اما یه شرط گذاشت و اونم این بود که عشقی بینشون نباشه و اگه احساسی هم رد و بدل میشه ناشی از جنسیت نباشه و اونا فقط با هم دوست باشن ، زن به کلاغ گفت فکر کن که من هم مثل تو مردم و دوست تو هستم ، در این صورت قول میدم تا آخر عمر دوست تو بمونم ، کلاغ زیاد از شرطی که زن گذاشته بود راضی نبود اما بخاطر اینکه ارتباط با اون زن رو از دست نده قبول کرد و دوستی اونا ادامه پیدا کرد ، کلاغ تو طول چند سالی که از دوستی شون گذشت چند باری احساساتش قلیان پیدا کرد و به زن ابراز عشق کرد و خواست که نوع رابطه شون عاشقانه بشه اما هر بار زن با سردی و نزاکت خواسته کلاغ رو رد کرد و شرطی رو که با اون گذاشته بود یادآور شد ، گذشت و گذشت و کلاغ به دوستی ساده و بدون نگاه جنسیتی با اون زن عادت کرد و راستش چند تا معشوق دیگه پیدا کرد که از همه نظر پاسخ نیازهای کلاغ رو میدادن و اون دیگه نیازی به درخواست عشق زمینی در رابطه اش با زن نداشت و واقعا اون رو با نگاه یه همجنس دوست داشت و شد دوست واقعی و صمیمی اون زن ، همون طوری که خود زن اولش درخواست کرده بود ، باز هم چند سالی گذشت و اگر چه تماسهای کلاغ با اون زن کمتر شده بود و همونی شده بود که زن شرط کرده بود ولی هنوز هم با هم دوست و صمیمی بودن تا اینکه یه شب ، ساعت از نیمه شب گذشته بود و طبق معمول کلاغ که خوابش نمی برد توی رختخوابش دراز کشیده بود و به یه موضوعی فکر می کرد که یه شماره ناشناس به تلفنش زنگ زد و کلاغ صدای اون زن رو- یعنی همون دوستش رو- شنید ، زن اول عذرخواهی کرد که بی موقع زنگ زده و بهش گفت که این شماره خصوصی منه و فقط نزدیکترین افراد به من این شماره رو دارن و بعد کمی حرفهای معمولی بینشون زده شد ، کلاغ احساس کرد اون زن میخواد یه چیزی بگه اما داره طفره میره بنابراین بهش گفت که من و تو خیلی ساله که با هم دوست هستیم و من احساس میکنم تو امشب میخوای چیزی بگی اما نمیگی ، زن بعد از کمی مکث به کلاغ گفت که میخواد اعترافی بکنه و مطلبی که گفت به این مضمون بود که من چند وقته عاشق تو شدم و از فیلم بازی کردن خسته شدم و میخوام رابطه مون کاملا عشقی باشه و ... کلاغ بعد از شنیدن این جملات ساکت شد ، زن هم ساکت شد ، کلاغ انگار که هیچ مطلبی نشنیده با لحنی کاملا معمولی از زن پرسید که آخرین ترانه ای رو که سرودم شنیدی و آیا دوست داری که برات بخونم ؟ زن هم به خودش مسلط شد و بعد از شنیدن ترانه ی کلاغ مثل همبشه کلی اون رو تشویق کرد و گفت که من مطمئنم تو به یه جایی میرسی و بعدش هم یک سری حرفهای کاملا معمولی و همیشگی و یه خداحافظی معمولی و همیشگی و ... بعد از اون شب اون دو تا دیگه همدیگه رو ندیدن و صدای همدیگه رو نشنیدن و هیچ تماسی بین شون رد و بدل نشد ، بعد از اون شب اونا دیگه نه عاشق و معشوق بودن و نه حتی دوست معمولی و نه هیچی ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 2:13 توسط مصطفی میری |
|
|
... زندگی های موازی ، این قضیه خیلی پیچیده و در عین حال ساده که داره اتفاق می افته و کمتر کسی درباره اش فکر می کنه و حتی تصوری نسبت بهش داره ، هر انسانی بوسیله ی تفکر و راهیابی به سطح بالاتر آگاهی یکسری امواج رو به ناخودآگاه جمعی بشریت اضافه می کنه و با اتصال به این منبع عظیم احساس و اندیشه می تونه از اون به نفع خودش و زندگی خودش استفاده کنه- البته اگه بفهمه- آدمها با گوش دادن به موسیقی کلاسیک و احساس بدست آمده از اون یکسری واکنش های یکسان رو تجربه می کنن یا با خوندن کتابهای تاثیرگذار آثار منتج از مطالعه ی اون کتاب در ناخودآگاهشون رسوب می کنه و هر فردی با خوندن اون کتاب به جمع کسانی که تجربه ی یکسانی از خوندن اون کتاب داشتن اضافه میشه و این معنای ساده ی اتصال به ناخودآگاه جمعیه ، اما بحث امروز کلاغ تبیین ناخودآگاه جمعی نیست ، ایت تنها پیش نیازیه برای بحث زندگی های موازی که اولین بار کلاغ این قضیه رو تو مصاحبه ی یه کارگردان آوانگارد آلمانی خوند و متوجه شد این درست چیزی بوده که از خیلی قبل ترها بهش فکر می کرده اما اسمشو نمی دونسته- اسم مرتیکه کارگردان آلمانی رو یادش نمیاد- این که خیلی از ما آدمها در لحظات یکسان به چیزهای یکسان فکر می کنیم و تجربه های یکسانی رو از سر می گذرونیم ، و حتی کسالت ها و بی حسی های یکسانی رو تجربه می کنیم و در قبال این تجربه ها چیز جدیدی به ناخودآگاه جمعی اضافه نمی کنیم و چیزهایی هم که برداشت می کنیم در واقع تجربه های جدیدی نیستن و دقیقا مثل اعتیاد خیلی اوقات تلاش می کنیم تا همون تجربه های قبلی رو به همون کیفیت دریافت کنیم و نمی تونیم و این چرخه دائما تکرار میشه و جنبه ی مسخره ی قضیه اینجاست که همه توی تنهایی هاشون به تلاش های بیهوده ی مشابه دست میزنن و جوابهای مسخره ی مشابه می گیرن و اسمشو میذارن کسالت و روزمرگی و اصلا فکر نمی کنن که شاید تو گرماگرم این تلاشها برای رسیدن به سطح بالاتر آگاهی اصلا ارتباط شون با ناخودآگاهی جمعی قطع شده باشه ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:27 توسط مصطفی میری |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
... دیروزهای دور دلم هوای دریا داشت
حالا که بر فراز بلندبالاترین شاخه های جهان به نظاره نشسته ام دریا را چه دیر ... چه دور می بینم ! |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1389 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
| پیوندها |
|
فصل ترانه های بد ! کلاغ- سایت ادبیات و فلسفه جیغ کلاغ نجواهای کلاغ سیاه کلاغ کوچیکه کلاغ سفید کلاغ پر بازی کلاغ زرد خمیدگی فضا- زمان |
|
RSS
|